نگاه سبز

مي گويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد، درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند. وي به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد مي دهد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند. وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور مي دهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز، رنگ آميزي كنند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مي كند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير مي دهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد.

سوال:

اگه شما بودید برای اجرای راه حل راهب چه کاری انجام می دادی؟

فقر چیست؟

فقر اینه که دو تا النگو تو دستت باشه و دو تا دندون خراب تو دهنت!

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه!

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فرداشب خانواده ات بهتر باشه!

فقر اینه که ماجرای عروسی فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی!

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و .... رو پیگیر کنی!

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه اما وقتی تنها می ریبیرون جلوی پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوشششگلهههه!

فقر اینه که وقتی کسی ازت می پرسه در 3 ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی!

فقر اینه که شش بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی!

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه!

فقر اینه که کلی پول بدی و عینک تقلبی دیور بخری اما فلان کتاب معروف را نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری!

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه!

فقر اینه که توی خیابان آشغال بریزی و از تمیزی خیابان های اروپا تعریف کنی!

فقر اینه که 15 میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی!

فقر اینه که ماشین 50 میلیونی سوار بشی ولی قوانین رانندگی رو رعایت نکنی!

فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه تو شکسته!

فقر اینه که وقتی ازتبپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون!

فقر اینه که کتاب خانه خونتکوچک تر از یخچال هایت باشه!

مواظب باش فقیر نشی!!!

چند دانه برنج

نويسنده حكايت :

بهارلو، محمد اسماعيل

سالها قبل جهت عقد قرارداد تجاري به چين رفتم. ميزبان كاري مرا به يكي از رستوران هاي خوب در شهر پكن برد و غذاي چيني براي من آوردند كه با برنج درست شده بود و در حقيقت نوعي پلو به حساب مي آمد. من همه ي آن را خوردم ولي مقداري از آن روي ميز ريخت. وقتي كه خدمتكار آمد ميز را مرتب كند، ديد مقدار كمي برنج را من سهوا روي ميز ريخته ام. خيلي مودبانه گفت: «من اين برنج ها را با اجازه ي شما جمع مي كنم.» وقتي از او راجع به علت اينكار سئوال كردم، گفت: «كشور من بيش از يك ميليارد جمعيت دارد و اگر در هر روز هر كدام از ما فقط 10 عدد دانه ي برنج را اسراف كنيم حجم زيادي دور ريز مي شود. ما در اين كشور اجازه ي اسراف نداريم و از اين گناه كسي نمي گذرد.»

توضیحات من:

چینی ها همون برنج های روی میز را جمع می کنند و به کشور ما صادر می کنند.  

مبارک

عید سعید فطر مبارک

به كدام بعد از سلامت كاركنان توجه داريد؟

روزي سقراط، حكيم معروف يوناني، مردي را ديد كه خيلي ناراحت و متأثر است. علت ناراحتيش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: «در راه كه مي آمدم يكي از آشنايان را ديدم. سلام كردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.»

سقراط گفت: «چرا رنجيدي؟»

مرد با تعجب گفت: «معلوم است، چنين رفتاري ناراحت كننده است.»

سقراط پرسيد: «اگر در راه كسي را مي ديدي كه به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟»

مرد گفت: «مسلم است كه هرگز دلخور نمي شدم. آدم كه از بيمار بودن كسي دلخور نمي شود.»

سقراط پرسيد: «به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي كردي؟»

مرد جواب داد: «احساس دلسوزي و شفقت مي يافتم و سعي مي كردم طبيب يا دارويي به او برسانم.»

سقراط گفت: «همه ي اين كارها را به خاطر آن مي كردي كه او را بيمار مي دانستي. آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا كسي كه رفتارش نادرست است، روانش بيمار نيست؟ اگر كسي فكر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود.»

توضیحات من:

پس ما چی کار کنیم که هیچ کس جواب سلام ما را نمی دهد؟!

عرض تسلیت

تسلیت به تمام مردم آذربایجان و خانواده های داغدیده

معمار و پیرزن

مي گويند چند صد سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، كارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده كاري ها را انجام مي دادند.

پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يكي از كارگران گفت: «فكر كنم يكي از مناره ها كمي كجه!»

كارگرها خنديدند. اما معمار كه اين حرف را شنيد، سريع گفت: «چوب بياوريد! كارگر بياوريد! چوب را به مناره تكيه بدهيد. فشار بدهيد.»

در حالي كه كارگران با چوب به مناره فشار مي آوردند، معمار مدام از پيرزن مي پرسيد: «مادر، درست شد؟!»

مدتي طول كشيد تا پيرزن گفت: «بله! درست شد! تشكر كرد و دعايي كرد و رفت.»

كارگرها حكمت اين كار بيهوده و فشار دادن به مناره اي كه اصلاً كج نبود را پرسيدند. معمار گفت: «اگر اين پيرزن، راجع به كج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي كرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد كج مي ماند و ديگر نمي توانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاك كنيم. اين است كه من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم!»

عروسک چهارم

روزي عارف پيري با مريدانش از كنار قصر پادشاه گذر مي كرد. شاه كه در ايوان كاخش مشغول به تماشا بود، او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفياب شد. شاه ضمن تشكر از او خواست كه نكته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود.

استاد دستش را به داخل كيسه فرو برد و سه عروسك از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: «بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري كن.»

شاهزاده با تمسخر گفت: «من كه دختر نيستم با عروسك بازي كنم!»

عارف اولين عروسك را برداشت و تكه نخي را از يكي از گوشهاي آن عبور داد كه بلافاصله از گوش ديگر خارج شد.

سپس دومين عروسك را برداشته و اين بار تكه نخ از گوش عروسك داخل و از دهانش خارج شد. او سومين عروسك را امتحان نمود. تكه نخ در حالي كه در گوش عروسك پيش مي رفت، از هيچيك از دو عضو يادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت: «جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند، اولي كه اصلا به حرفهايت توجهي نداشته، دومي هرسخني را كه از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد كرد و سومي دوستي است كه همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته.»

شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت: «پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات كشورداري خواهم نمود.»

عارف پاسخ داد : «نه» و بلافاصله عروسك چهارم را از كيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: «اين دوستي است كه بايد بدنبالش بگردي.»

شاهزاده تكه نخ را گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد كه نخ همانند عروسك اول از گوش ديگر اين عروسك نيز خارج شد، گفت: «استاد اينكه نشد!»

  عارف پير پاسخ داد: «حال دوباره امتحان كن.»
براي بار دوم تكه نخ از دهان عروسك خارج شد. شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان كرد و تكه نخ در داخل عروسك باقي ماند. عارف رو به شاهزاده كرد و گفت: «شخصي شايسته دوستي و مشورت توست كه بداند كي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نكند و كي ساكت بماند.»
سوال من:
دوستان شما از نوع کدام عروسکند؟
منبع: راهکارمدیریت

مدیریت دکتر ماکوس

در اكتبر سال 1994 شخصي به نام دكتر آنتاناس ماكوس كه يك استاد فلسفه و رياضيات بود به عنوان شهردار بوگوتا پايتخت كلمبيا انتخاب شد. آن گونه كه گفته شده است اين شهر به عنوان پايتخت قتل جهان معروف بوده است و مقامات شهر در فساد شهره بوده اند. در واقع اهالي بوگوتا از اين همه نابساماني به جان آمده و به دنبال چاره اي مي گشتند كه نهايتا به دكتر ماكوس به عنوان يك ضد سياستمدار متوسل شدند. اما شنيدني است كه دكتر ماكوس براي مقابله با ناهنجاري هاي در شهر بوگوتا از روشهاي جالبي استفاده كرد. مثلا در سر چهارراه ها گروه هاي پانتوميم به كار گماشت كه متشكل از دانشجويان تئاتري بودند كه صورت خود را سفيد و سياه كرده بودند و هر كسي را كه تخلفي مي كرد مسخره مي كردند. مثلا اگر عابر پياده اي از چراغ قرمز رد مي شد به دنبالش مي افتادند و ادايش را در مي آوردند و همين باعث شد كه شهروندان از ترس مسخره شدن از تخلف بپرهيزند. با گذشت چند ماه، درصد افراد پياده اي كه به علائم راهنمايي توجه و مطابق آن ها رفتار مي كردند از 26 درصد به 75 درصد رسيد.
در حقيقت استقبال از اين طرح و موفقيت آن در كاهش خلاف چنان چشم گير بود كه دكتر ماكوس 400 نفر ديگر پانتوميم كار استخدام كرد تا خدمات اين گروه ها به سراسر شهر گسترش يابد.اين تنها بخشي از كارهاي به ظاهر ساده بود كه توسط دكتر ماكوس انجام شد و اتفاقا در نظم بخشي به شهر نتيجه داد.
دكتر ماكوس معتقد بود كه تلاش براي تغيير نگرش مردم، مي بايست ركن اساسي اصلاحات او را تشكيل دهد و نيز اين كه تحول در فرهنگ مدني شهروندان كليد حل معضلات بي شمار شهر بوگوتا به شمار مي آيد...تنها اقتصاددانان بسيار كوته فكر ممكن است معتقد باشند كه رفتار انسان ها صرفا از پاداش ها يا مجازات هاي ملموس و مادي تاثير مي پذيرد. درست است كه افراد به انگيزه هاي اقتصادي شفاف و مستقيم واكنش نشان مي دهند اما ممكن است به انگيزه هاي ناشناخته اي كه از قراردادهاي اجتماعي يا وجدان فردي شان نشات مي گيرند نيز واكنشهاي قاطعي نشان دهند.
یادداشت من:
فکرشو بکنید!بخواهیم تو ایران همچین کاری بکنیم هر روز چه قدر باید درگیر بشیم و دعوا بگیریم با مردم!فکر کنم مردم اون ایالت از نظر فکری و اعصاب در کمال آرامش بودند اما ما چی؟!
منبع :
كتاب تبهكاران اقتصادي: فساد، خشونت و فقر ملت ها. نوشته ريموند فيسمن و ادوارد ميگل. ترجمه فرخ قبادي. نشر نگاه معاصر

مشتریان باارزش

در اوزاكا، شيريني‌سراي بسيار مشهوري بود. شهرت او به خاطر شيريني‌هاي خوشمزه‌اي بود كه مي‌پخت. مشتري‌هاي بسيار ثروتمندي به اين مغازه مي‌آمدند، چون قيمت شيريني‌ها بسيار گران بود. صاحب فروشگاه هميشه در همان عقب مغازه بود و هيچ وقت براي خوش‌آمد مشتري‌ها به اين طرف نمي‌آمد. مهم نبود كه مشتري چقدر ثروتمند است.

يك روز مرد فقيري با لباس‌هاي مندرس و موهاي ژوليده وارد فروشگاه شد و عمداً نزديك پيش‌خوان آمد. قبل از آن كه مرد فقير به پيشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بيرون پريد و فروشندگان را به كناري كشيد و با تواضع فراوان به آن مرد فقير خوشامد گفت و با صبوري تمام منتظر شد تا آن مرد جيب‌هايش را بگردد تا پولي براي يك تكه شيريني بيابد.صاحب فروشگاه خيلي مؤدبانه شيريني را در دست‌هاي مرد فقير قرار داد و هنگامي كه او فروشگاه را ترك مي‌كرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظيم مي‌كرد.

وقتي مشتري فقير رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت كنند و پرسيدند كه در حالي كه براي مشتري‌هاي ثروتمند از جاي خود بلند نمي‌شويد، چرا براي مردي فقير شخصاً به خدمت حاضر شديد.صاحب مغازه در پاسخ گفت: «مرد فقير همه‌ي پولي را كه داشت براي يك تكه شيريني داد و واقعاً به ما افتخار داد. اين شيريني براي او واقعاً لذيذ بود. شيريني ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر كه براي مرد فقير، خوب و باارزش است.

یادداشت من:

وای که چه قدر از هم وطنان ما از این شیرینی های لذیذ می خورند اما کسی به آن ها توجه ندارد.


مال باخته و كريمخان زند

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: «چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟»

مرد با درشتي مي گويد: «دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!»

خان مي پرسد: «وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟»

مرد مي گويد: «من خوابيده بودم!»

خان مي گويد: «خوب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟»

مرد مي گويد: «من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!»

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: «اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.»

توضیحات:

عمریست ما خوابیده ایم و مالمان را می برند اما کسی تاوان آن را به ما پس نمی دهد.


تسلیت

شهادت امیرالمومنین، علی علیه السلام

تسلیت باد

التماس دعا....

این شب های عزیز

 در این شب های عزیز دعا می کنم.........

زیر این سقف بلند،

                      روی دامان زمین،

                                           هر کجا خسته شدی،

یا که پر از غصه شدی،

دستی از غیب به دادت برسد و چه زیباست که آن دست، دست خدا باشد وبس....

انواع مدیران در مدارس ما

مدیران پیش رو: همیشه از وضعیت موجود ناراضی اند و به دنبال چیزهای جدید می باشند (خلاق اند). در خط اول قرار دارند؛ برای انجام هر کار و پیشنهادی از طرف کارکنان یا بالادستی ها پیش قدم می باشند؛ از ریسک کردن نمی هراسند؛ دنبال دردسر هستند البته دردسری که بتواند سازمان آن ها را به نحو احسن معرفی نماید.

مدیران پس رو: تنبل، منتظرند کسی آن ها را هل دهد؛ عقب نشینی از هر کاری؛ خودشان را به دردسر نمی اندازند؛ از همه کس و همه چیز راضی اند؛ به کسی کاری ندارند؛ به اتفاقات محیط اطرافشان توجهی ندارند؛ جرأت هیچ گونه اعتراضی به بالادستی ها ندارند و معمولا از خبرهای جدید بعد از گذشت زمان آگاه می شوند.

مدیران میانه رو: منتظرند ببینند مدیران دیگر چه می کنند تا آن ها نیز آن کار را انجام دهند چه کار منفی باشد و چه مثبت؛ نتایج کارهای منفی خود را به دوش دیگران می اندازند؛ راضی از انجام کارهای کوچک و درگیر کردن خود به کارهای کم اهمیت و بیهوده برای وقت گذرانی؛ گاهی با نظم و مواقعی بی نظم؛ جرأت اعتراض ندارند اما خود را با جماعت هم رنگ می نمایند.

تبریک

میلاد امام حسن مجتبی مبارک

مدیریت چیست؟

خیلی ها «مدیریت» را با «ریاست» اشتباه می گیرند. مدیریت یعنی «اداره کردن یک گروه به کمک همان گروه.» مدیریت یعنی «نفوذ در دل های کارکنان یک سازمان»؛ مدیریت یعنی کنترل کردن و اداره کردن نه ایجاد «تنش» و «اضطراب» در محیط کار.مدیریت را می توان در کنار واژه هایی مانند «لطافت»، «نرمی»، «آرامش» و «امنیت» قرار داد.

در حال حاضر مدیریت به صورت «علم مدیریت» تغییر نام داده است. یعنی می توان مفاهیم مدیریت را به مثابه علم ریاضی به همه ی افراد آموخت. شاید این گفته درست باشد اما علم مدیریت بدون داشتن «استعداد مدیریت» مفید واقع نخواهد شد. چه بسا که دکترای مدیریت نتواند یک جمع سه نفره را کنترل نماید ولی یکی با داشتن استعداد ذاتی مدیریت می تواند هزاران نفر را مطیع امر خود نماید. مانند مدیریت جبهه های جنگ به دست افراد «درس ناآزموده».

تعارض

تعارض یعنی برخورد؛ تضاد؛ یعنی عدم هم نظری.

شاید خیلی ها تصور می کنند که وجود تعارض در هر سازمانی نشانه عدم همکاری و هم فکری و در نتیجه شکست در آن سازمان است.

در حالی که چنین نیست؛ بلکه لازمه ی رشد و بقاء و ادامه ی موفقیت در هر سازمانی وجود تعارض در آن سازمان است. در صورت وجود تعارض یا همان وجود نظرات مختلف مدیران در سازمان باعث رشد و بالندگی و در نتیجه موفقیت سازمان در آینده خواهد شد.

در خیلی از سازمان های امروزی مدیران سطح پایین تر به دلیل این که طبق اصول علمی و شایستگی به این پست نمی رسند و بیش تر از طریق ارتباطات به پست های مدیریتی دست پیدا می کنند، در نتیجه مجبور به موافقت با مدیریت ارشد سازمان و پیروی بی چون و چرا از دستورات مدیران رده بالایی می باشند. برای همین علت است که خیلی از سازمان های امروزی دچار چالش شده و از انجام ماموریت اصلی خود بازمانده و به اهداف تعیین شده نمی رسند. و با ارائه گزارشات صوری سعی در خوب جلوه دادن سازمان خود در نزد دیگران دارند.

ضرب المثل4

آستین نو بخور پلو

معنی:

آدم است و لباس، زمین است و پلاس

آورده اند:

ابن میثم بحرانی از بزرگان فقها و فلاسفه شیعه و مردی منزوی و گوشه نشین بود. علمای عراق به او نامه ای نوشتند که جای تعجب و تاسف بسیار است که حضرت شیخ را با آن همه دانش و فضل، نام و شهرتی نیست.....

ادامه نوشته

مناجات

خداوندا در این ماه رحمت و مهربانی، توفیقی عطا فرما تا مهمان خوبی برایت باشیم

............

 ...... و فردا تولد یکی از بهترین دوستان من است

تولدت مبارک ........

گرامی داشت

به یاد تمام معلمان فداکار ایران زمین

گرامی باد یاد و نام معلم فداکار گیلانی آقای حسن امید زاده